از حماسه ملبورن تا صبح جهنمي پرسپوليس
شماره خبر : 148989
پاييز بود. درست مانند اکنون که پاييز است. بيست و يک سال پيش در يک روز سرد پاييزي بايد انتخاب مي کرديم؛ ماندن در مدرسه يا رفتن براي ديدن فوتبال.

يادم نيست کلاس چندم بودم. اما در مقطع راهنمايي درس مي خواندم. اصلا چه اهميتي دارد که در آن سال من کلاسِ چندم بوده‌ام! اصلا کدام دانش آموز يادش هست که در بعداز ظهر روز هشتم آذر 1376 چه درس‌هايي داشته و کدام کلاس‌ها را رفته است؟ اما همه‌ي ما يادمان هست که در آن روز، کجا و در چه شرايطي بازي برگشت ايران و استراليا در مقدماتي جام جهاني 1998 را ديده‌ايم.


اجبار خانواده، ما را به مدرسه فرستاد. اما قلبمان با فوتبال بود. با اينکه به مدرسه رفتيم، خوب مي‌دانستم که در شرايطي عالي بازي را خواهم ديد. تقريبا تمام بچه‌ها به فکر بازي بودند. اما پايمان در مدرسه گير بود.


زنگ کلاس‌ها زده شد. برخي حسرت نديدن بازي را مي‌خوردند و معتقد بودند که بازي را نخواهيم ديد. برخي دعا مي‌کردند که ببريم. برخي هم انگار نه انگار که چنين ديدار مهمي در پيش است؛ اين دسته آخر همان بچه زرنگ‌هاي منفور بودند.


ما اما برنامه فرار از مدرسه را چيده بوديم. راه فرار ديوار پشت مدرسه و هدف، رسيدن به جايي براي ديدن بازي از تلويزيون بود. اما کجا؟


به خانه‌هاي خودمان نمي‌توانستيم برويم، چون آنجا حتما از ما مي‌پرسيدند که چرا اينقدر زود به خانه آمده‌اي، و اگر واقعيت را مي‌فهميدند، روزگارمان سياه بود. اما ما به يقين مي‌دانستيم که بايد برويم. گويي مي‌خواستيم از زندان آلکاتراز فرار کنيم يا حتي چيزي فراتر از آن...


خبر آمد که مدير مدرسه قصد دارد بچه ها را هنگام شروع بازي به نمازخانه ببرد و آنجا بازي را از طريق تلويزيون پخش کند. يادم نيست نام مديرمان چه بود. اما معلمي که مسئوليت کنترل بچه‌ها را بر عهده گرفت، آقاي فتح الهي بود. همان معلم قد بلندي که رياضي درس مي داد. همه از او حساب مي بردند. کارش درست بود.


هنوز هم يادم هست که وقتي سرکلاس مي‌آمد، نفس در سينه‌ها حبس مي‌شد. کُتش را به آرامي در مي‌آورد، آستين‌ها را بالا مي‌زد، ساعت مچي‌اش را به آرامي در مي‌آورد، از پنجره به بيرون نگاهي مي‌انداخت و سپس مي‌گفت: «کلاس! تمرين‌ها رو بزاريد جلوتون.» اين جمله آغازِ ماراتني بود که گويي پاياني نداشت. وآي اگر تمرين‌ها را حل نکرده بودي...


به هر روي، بيست و يک سال پيش، آقاي فتح الهي مسئوليت کنترل بچه‌هاي مدرسه را برعهده گرفت تا مسابقه برگشت ايران و استراليا در نمازخانه مدرسه، پخش شود. من اما اصلا به اين مسئله اميدوار نبودم.


ساعت پخش مسابقه نزديک بود و ما را به نمازخانه بردند. تلويزيوني سياه و سفيد و کوچک در جلوي نمازخانه‌اي بزرگ قرار داشت. آنتني هم برايش تهيه شده بود. قرار بود بازي را از همين تلويزيون ببينيم. صف‌هاي جلو از قبل اشغال شده بود. صداي گزارش بازي را هم قرار بود با بلندگو پخش کنند. در واقع قرار نبود بازي را ببينيم، فقط ميشد بازي را شنيد.


شهر ما(شهرستان الشتر) شهري کوچک بود که مدرسه‌هاي زيادي نداشت. پس تعداد دانش آموزان در هر کلاس بسيار زياد بود. آن زمان در هر کلاس بين 60 تا 80 دانش آموز حضور داشت. مدرسه ما هم حداقل 12 کلاس داشت. اين يعني ديدند بازي بين حدود 800 دانش آموز...


مسئولان مدرسه مي‌خواستند به هر قيمتي شده بچه‌ها را در مدرسه نگه دارند.


من اما ديدنِ صحنه‌هاي داخل نمازخانه، باورم را براي فرار بيشتر کرد. به همپيمانانم نگاهي انداختم و در کسري از ثانيه، خود را به ديوار پشت مدرسه رسانديم و... تنها 10 دقيقه از بازي گذشته بود که در کنارِ پسرعمه‌هايم و در ميان جمعي از فاميل، نشسته و مشغول ديدن بازي بوديم. امروز و پس از 21 سال به آن تصميمم افتخار مي‌کنم.


امروز شنبه 12 آبان 1397 است. پرسپوليس در بازيِ رفتِ فينال ليگ قهرمانان آسيا مقابل کاشيما آنتلرز ژاپن به ميدان رفت و با دو گل بازي را باخت. از شانس بد، اين بازي به دليل اختلاف ساعت پنج و نيم ساعته ما و ژاپن، ساعت 09:30 صبح به وقت تهران از تلويزيون پخش شد.


اين ساعت براي چنين بازيِ مهمي، يعني تکرار همان چالشِ 21 سال پيش براي دانش آموزان. اما زمانه تغيير کرده است و روزگار ما و دانش آموزان امروز اصلا شبيه به هم نيست.

 


دانش آموزاني که دغدغه ديدن بازي پرسپوليس در فينال جام باشگاه‌هاي آسيا را داشتند، از يک هفته پيش تلاششان را براي تعطيلي مدارس در روز شنبه آغاز کردند. آنها براي رسيدن به هدفشان مستقيم سراغ وزير آموزش و پرورش رفتند و در صفحه شخصيِ او برايش نوشتند که بايد روز شنبه را تعطيل کند تا آنها بتوانند در خانه بمانند و بازي فينال را ببينند.

 

کار حتي به تهديد وزير هم کشيده شد؛ اگر شنبه را تعطيل نکند، در اينستاگرام ريپورتش مي‌کنند. وزير هم مجبور به پاسخگويي شد و اعلام کرد که تعطيليِ مدارس امکان پذير نيست اما به مديران مدرسه توصيه کرد که براساس امکانات مدارس، امکان پخش بازي را براي بچه‌ها فراهم کنند. دانش آموزان هم با کنايه به وزير گفته‌اند که مگر اينجا سوئيس است، ما اينجا ماژيک نداريم چه رسد به تلويزيون.

 


اتفاق‌هاي يک هفته اخير و جنجالي که دانش آموزانِ دهه هشتادي به راه انداختند، من و خيلي از همنسلان دهه شصتي‌ام را ياد دوران سخت مدرسه مي‌اندازد. زماني که ما در آن روزگار از داشتن حداقل امکانات محروم بوديم و اکنون هم پس از گذشت دو دهه، مدارس بسياري از داشتن اين امکانات محرومند.


به هر روي بازي رفتِ فينال جام باشگاه‌هاي آسيا برگزار شد و دانش‌آموزان توانستند با فشارهايشان، پخش بازي در مدارس را رسمي کنند. البته به طور حتم همه‌ي مدارس کشور امکانات لازم براي پخش فوتبال را ندارند. بايد ديد دانش آموزاني که در قلب‌هايشان عشق به فوتبال را دارند، امروز براي ديدن بازيِ رفت فينال ليگ قهرمانان کدام راه را انتخاب کرده‌اند؛ ماندن در مدرسه، نرفتن و غيبت کردن يا راهي ديگر...

ارسال در: شنبه 12 آبان ساعت 18:00 (1397/8/12)

اخبار مرتبط برای این خبر ثبت نشده است
تا نمایش کامل نظرات لطفا منتظر بمانید
نام شما: *
ایمیل: * (بدون www)مثلا :  Ali2020@gmail.com
نظر:
در صورت تایید پیام، مرا مطلع کن
دقت کنید که ایمیل وارد شده باید درست باشد
اگر پیامی در این خبر اضافه شد مرا مطلع کن